اینجا،آنجا،همه جا
خسته ام از آنچه نامش زندگیست.....پس قشنگی های دنیا مال کیست؟باختم در عشق اما باختن تقدیر نیست.....ساختم با درد تنهایی مگر تقدیر چیست؟
عشق دروغی بود که تمام این سالها باورش داشتم و چه تاوان سنگینی داشت همین اشتباه کوچک.....
ما یه باغچه کوچک داریم که توی آن یه درخت انار است.هر روز نگاهش می کنم و به اون فکر می کنم. به ریشه هاش فکر می کنم که تا کجا ها رفته و چه کار می کند؟ فکر می کنم درختم واسه بزرگ شدنش درد می کشه؟
هروقت برگهاش می ریزن،پیش خودم می گم:((دیگه تموم شد،مرد.)) اما هر سال خدایا ،تو دوباره برگهای تازه به درخت انارمون می دی و جوانه توی دستهایش می گذاری .شب می خوابم و صبح می بینم گل داده.گلهای قرمز قرمز.ذوق می کنم و می گم:((خدایا تو معرکه ای!))
گلهای قرمز، که انار می شود، من همین طور می مانم که آخر چطوری از هیچ چیز،همه چیز درست می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کنار باغچه میشینم،یه مشت خاک بر می دارم و با خودم می گم:(( آخه قرمزی انار از کجا این خاک در می آید؟ حالا اون هیچی شیرینی و قیافه قشنگش از کجا؟ یک خاک و این همه رنگ، این همه بو، این همه طعم!))
خدایا به یادت می افتم، حتی با دیدن دانه های انار..............
خدا مشتی خاک در بر گرفت.می خواست لیلی بسازد،از خود در او دمید.و لیلی پیش از آنکه با خبر شود،عاشق شد.سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد.لیلی باید عاشق باشد.زیرا خدا در او دمیده است و هرکه خدا در او بدمد،عاشق می شود.
لیلی نام تمام دختران زمین است؛نام دیگر انسان.
خدا گفت:به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید.
آزمونتان تنها همین است:عشق.و هر که عاشق تر آمد، نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید،نزدیکتر.
عشق،کمند من است.کمندی که شما را پیش من می آورد.کمندم را بگیرید.و لیلی کمند را گرفت.
خدا گفت:عشق،فرصت گفتوگو است. گفتگو با من.
با من گفتگو کنید.
و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد.لیلی هم صحبت خدا شد.
خدا گفت:عشق،همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند.
و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.
(بر گرفته از کتاب لیلی نام تمام دختران زمین است.
اثر عرفان نظرآهاری)
کلاغ لکه ای بود بر دامن اسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی.صدای ناهموار و ناموزونش،خراشی بود بر صورت احساس.با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست.
صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.
کلاغ خودش را دوست نداشت.بودنش را هم.کلاغ از کاوئنات گله داشت.
کلاغ فکر می کرد در دایره ی قسمت نازیبایی تنها سهم اوست.کلاغ غمگین بود و با خودش گفت:(کاش خدا این لکه ی زشت را از هستی می زدود.)پس بال هایش را بست و دیگر اواز نخواند.
خدا گفت:(عزیز من!صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای ان نیست.اما فرشته ها با صدای تو به وجد می ایند.سیاه کوچکم!بخوان فرشته ها منتظرند.)
ولی کلاغ هیچ نگفت.
خدا گفت:(تو سیاهی.سیاه چونان مرکب که زیبایی را از ان می نویسند.و زیبایی ات را بنویس.اگر تو نباشی.ابی من چیزی کم خواهد داشت.خودت را از اسمانم دریغ نکن.)
و کلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت(بخوان،برای من بخوان،این منم که دوستت دارم.سیاهی ات را و خواندنت را.)
.کلاغ خواند.این بار عاشقانه ترین اوازش را.
خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.
قلب دختر از عشق بود،پاهایش از استواری و دست هایش از دعا.اما شیطان از عشق و استواری و دعامتنفر بود.
پس کیسه ی شراتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را انتخاب کرد.ریسمان ناامیدی را.ناامیدی را دور زندگی دختر پیچید،دور قلب و استواری و دعاهایش.نا امیدی پیله ای شد و دختر،کرم کوچک ناتوانی.
خدا فرشته های امید را فرستاد،تا کلاف ناامیدی را باز کنند،اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد.دختر پیله اش را سخت چسبیده بود و می گفت:(نه،باز نمی شود .هیچ وقت باز نمی شود.)
شیطان می خندید و دور کلاف ناامیدی می چرخید.شیطان بود که می گفت:(نه،باز نمی شود ،هیچ وقت باز نمی شود.)
خدا پروانه ای را فرستاد،تا پیامی را به دختر برساند.
پروانه بر شانه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد اورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای.اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در اید،پس انسان نیز می تواند.
خدا گفت:(نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را باز کنند.)
دختر نخستین گره را باز کرد.......
و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله و نه کلافی.
هنگامی که دختر از پیله ی ناامبدی به در امد،شیطان مدت ها بود که گریخته بود.
| Design By : Pichak |
